حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در دل نشسته‌ای اگر از دیده رفته‌ای / نی‌نی ز دیده نیز نگویم نهفته‌ای
ما بی‌تو نیستیم و توی ما پس از چه روی / گوییم گاه حاضر و گاهی برفته‌ای
چون برقِ سوزناک که در خشک و تر گرفت / از تاب مهر جان و دلم درگرفته‌ای
از نافه ی نغوله که هرجا دلی دروست / عطارخانه ‌ها همه بر هم کشفته‌ای
ای نوبهار حسن به بستان ما درآی / تا گل به از تو یا تو به از گل شکفته‌ای
لؤلؤی اشک بر مژه ی من ببین بیا / مردانه نکته‌ ای‌ست که در رشته سفته‌ای
خارست نوکِ هر مژه در چشم ما و تو / بر بسترِ حریر به صد ناز خفته‌ای
باریک می‌رود سخن آخر نزاریا / این زان دقیقه‌هاست که با کس نگفته‌ای