حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابی / مگر بود که مرا زنده باز دریابی
عجب اگر اجلم مهلتِ وصال دهد / مگر که دیر نیایی و زود بشتابی
بیا کز آتشِ فرقت چو ژاله می‌بارد / بر آبگینه ی رویم سرشک عنابی
غمت به تیغ بلا پوست باز کرد ز من / ندانم از که درآموخت رسم قصابی
ز روی هم‌چو زرم اشک سیم می‌سازد / زهی فلان که چنین شهره شد به قلّابی
ز بس که موج زد و غوطه داد مردمِ چشم / گرفت مردمَکش خویِ مردمِ آبی
بیا که روی چو مهتابه ی نزاری شد / ز آفتابِ رخت در حجاب مهتابی