حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هنوز امّید می‌دارم به عون‌الله ملاقاتی / سری بر قلّه ی کوهی و دستی بر مناجاتی
مگر این قلّه طورستی و فرعونان حشر کردند / من و اصحابنا بر ساخته از قلّه میقاتی
دلی در دوست پیوستیم و ببریدیم از غیرش / کنون بی‌هوده حاجت نیست با هر کس ملاقاتی
مرا از خانقاه و مدرسه دل سیر شد حالی / ز هر گوشانه گر خواهی برون آرم خراباتی
خطیبِ شهر گو از سدره ی اعلا طلب ما را / بدان جا می‌کند اِنها گرش باشد مهماتی
به ترکانِ ختایی التفاتی نیست در مجلس / به استصواب ما را نیست بس چندان مبالاتی
خدا را مشترک داری میانِ عقل ورای خود / نبی را بازپس می‌داری از هر ناقص‌الذاتی
ازیرا هم‌چو احول وقت کژ دیدن همه چشمی / به ضدّیت همه تن گویی از بهر محالاتی
مرا بالا و با الّا چه کار او بس بحمدالله / که هرجا او بود نبود مجالِ نفی و اثباتی
نزاری را که می‌داند کز الهام الاهیت / فرو می‌آیدش هر دم چنین نادر کراماتی