حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه شب بود آن که از ما برشکستی / کزان شب باز در در وصل بستی
چه رسوا کردی اندر شهر ما را / شدی در پرده‌ی عصمت نشستی
رقیبان گرچه مانع می‌شوندت / نگویم نیستی معذور هستی
ولی گه گه ز روی مهربانی / کم آخر زان که پیغامی فرستی
غرض‌خواهان زبان در من کشیدند / گناهم عاشقی بوده‌ست و مستی
ز من برگشتی از بهر رقیبان / به رغم دوستان دشمن‌ پرستی
نزاری از رقیبان چند نالی / کم خود گیر از دشمن برستی