حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش آمد و گفت اگر ز هستی / یک‌باره درست برشکستی
رو از سر نام و ننگ برخیز / چون بر سر کوی ما نشستی
یا دست وفا به دست ما ده / ورنه سر خویش گیر و جستی
خودبینی و خویشتن‌نمایی / بسیار بتر ز بت‌پرستی
از خودبینی خلاص یابی / گر خویش به پیش برنه‌استی
سرها که ز غایت توهم / بر غنج‌چه‌ی خیال بستی
ای مرغ رمیده از نشیمن / باز آی به آشیان و رستی
زنهار نزاریا نگویی / با بی‌خبران سخن ز مستی
باشد که مگر وجود مستان / معراج کند شبی ز پستی