حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کاش باری عقل دست از کارِ ما واداشتی / تا نبودی بر سر ِ ما ننگِ هر ناداشتی
بی نصیبم از سروش ِ عقل و بی سامان ِ بخت / چون بزرگان یا خط ِ آزادیی یا داشتی
هیچ اگر در باب ِ ما بودی رعایت گونه ای / هرگز آخر یک نفس یک لمحه با ما داشتی
بر گذرگاه جیوش عقل نشستی دلم / هم از آن برتر شدی از پیش اگر پا داشتی
چون به خود درماند و شد از عشق کلی ناامید / خواست تا دل با کسی یک رو و یک تا داشتی
دست زد در دامنِ عشق و بدو تسلیم کرد / عقل خود ننشستی از اول اگر جا داشتی
چون رموزی داشت با ما عشق از مبدای کون / با همه کس گر همان بودی همان را داشتی
فاش از اهل بهشت استی و در خورد ِ ثواب / دست ها در حلقه های زلف حورا داشتی
این همه کس داند از حالِ نزاری کو به طوع / پس روی ِ عقل کردی گر نه سودا داشتی