حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با ما به وفا یک قدم ای یار نرفتی / صد بار زبان دادی و یک بار نرفتی
یک روز هوایِ منِ مظلوم نکردی / یک شب به مراد ِ منِ بیدار نرفتی
عشاق بگویند و چو سوسن سخن آرند / در خونِ که زان نرگس ِ بیمار نرفتی
صد بار برفتی به سرِ کشته ی هجران / یک بار دگر بگذر و انگار نرفتی
تا بیش دگر گل نزند لافِ لطافت / هرگز به تفرج سوی ِ گل زار نرفتی
در قاعده ی جور و جفا هیچ خلل نیست / نیک است که باری ز سرِ کار نرفتی
قدرِ حرمِ عشق ز من پرس تو زیرا / در بادیه پای آبله در خار نرفتی
نام تو به بد عهدی اگر چند برنجی / زان رفت که با هیچ وفادار نرفتی
در بادیه ی عشق سراسیمه نزاری / ز آنی که به ترتیب و به هنجار نرفتی