حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر هرگز شبی خواهی به بالا کرد معراجی / نزاری ام شب است آن شب بزن مردانه تاراجی
زدن مردانه لبیکی شدن در دست دوست مستغرق / فراز ِ تخت دار و سر نهادن بر سرش تاجی
طنابِ عشق در گردن به دار ِ شوق بررفتن / ز خود برساختن بی خویشتن یک باره حلاجی
به خود هر کس نیارد شد درون ِ حلقه ی مردان / محقان را درین ره هست قانونی و منهاجی
نه هر مرغی سزد فرِ همایی را، بود فرقی / ز بانگِ عکه ای تا بر زبان ِ حال ِ دراجی
مکرر شد قوافی باش کو رمزِ دگر دارم / نه هر لیلی و مجنونی نه هر داری و حلاجی
مرا با آن چه کار آخر که بیش و کم به تخمینی / منجم مدت عمری برون آرد ز هیلاجی
شدم گم گشته در ذاتی به ذاتِ خویشتن قائم / نی ام محتاجِ آن کس کو بود محتاج محتاجی
منم یک رشته در سلکی جواهر یک شبه با آن / چه باشد بر بساطِ ربعِ مسکون مهره عاجی
بسی این رقعه گستردند و ناگه مهره برچیدند / هم آخر مات شد استاد شطرنجی چو لیلاجی
نزاری چون بود حوری نشسته در کنار تو / به استحقاق سلطانی شده هم دستِ نساجی
فرو می ریز هر شب با محیط چشمت ار طوفان / شود خون بر میان آید کنار قلزم امواجی