حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برفتی و ما را به هجران سپردی / بس از عشوه بازآ که از حد ببردی
تصور نبودم فراموشی از تو / دریغا که بر مَنسیانم شمردی
به خار ستم چشم عقلم خلیدی / به دست جفا حلق جانم فشردی
نصیحت کنم خویشتن را که ساکن / فرودآ به پای خُم کار دُردی
کسی را یک جو ندارد غم تو / تو تا چند کوشی که از غم بمردی
نزاری نگفتم حذر کن ز قلزم / برفتی و خود را به طوفان سپردی