حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۶۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای نوبهارِ خوبی از چهره تو وَردی / وی خلدِ جاودانی از کوچه تو گردی
عشقِ تو را نشایند اشتردلانِ نازک / تسلیم را بباید مردی و شیر مردی
هر دل شکسته ای را در خاطر از تو شوری / هر درد خواره ای را در سینه از تو دردی
انکار ما نکردی صاحب غرض به خیره / گر تا به روز یک شب با ما قدم سپردی
چندان سرشک رانم کز آبِ دیده رویم / هم چون شفق بباشد هر آفتاب زردی
جان من ار نبودی بیمارِ چشمِ مستت / چندین غذایِ تن را خونابِ دل نخوردی
زلفت مگر نزاری در خواب دید زیرا / زنجیر اگر ندیدی دیوانگی نکردی