حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یاد باد آن که مرا با تو قراری بودی / در میانِ من و تو واسطه یاری بودی
گر چه از سعیِ رقیبان گله‌ها داشتمی / گه‌گهم با رخ تو هم سر و کاری بودی
هم رقیبانِ تو صد بار جفا بردندی / تا مرا یک نفسی پیشِ تو باری بودی
گفتمش دوش کجا با که کشیدی باده / هر چه در نرگسِ مستِ تو خماری بودی
همه شب زلفِ تو بر گردنِ من پیچیده / هم چو از عنبر تر تافته ماری بودی
بلبلِ مستِ گلستانِ تو بودم هم‌وار / خلق را با من از آن واسطه خاری بودی
گفتمی نیست مرا هیچ تعلّق با او / این زمان معترفم معترف آری بودی
از کنارم همه شب تا به میان در خون است / در میان کاش که با دوست کناری بودی
ناله ی عشق تو بر صد ره رساندی همه شب / در جهان گر چو نزاری تو زاری بودی