حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۸۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وفا نکردی و پیوندِ عهد ببردی / به دشمنی من از دوستی بگردیدی
عفا الله آن که به کینش هلاک خواهی کرد / گر این که با منِ مسکین به مهر ورزیدی
هزار شب ز تو در خون نشسته‌ام تا روز / مرا ز بد بتر آخر چه می‌پسندیدی
چنین کنند وفا حقّ ِ صحبت این باشد / که دشمنی به علی‌رغمِ دوست بگزیدی
گناهِ من به چه وجه اعتماد می‌کردم / چو دیدمت که دل اوّل نظر بدزدیدی
غمِ تو چند خورم ای که خونِ من خوردی / کرانه کردی و چندین جفا بورزیدی
من از نشانِ تو انگاشتم که بی‌خبرم / تو نیز نامِ من انگار کن که نشنیدی
به خدمت آمده بودم امیدها بر سر / وداع می‌کنم و می‌روم به نومیدی
نزاریا نه ترا گفتم اعتماد مکن / که او وفا نکند دل بدو مده دیدی
در آتشت بگدازد چو گل به هر ساعت / که هم چو غنچه ی در پرده باز خندیدی