حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش آمد و گفت در چه کاری / از دست شدی سرِ چه داری
بگذشت به هرزه روزگارت / موقوفِ که در چه انتظاری
گرداب کشیده در میانت / می‌پنداری که بر کناری
سر پیش بمانده چند باشی / مستغرق بحر شرم‌ساری
در رشته ی خویشتن پرستان / جهل است امید رستگاری
خواهی که حیات‌بخش گردد / هر دم که ز اندرون برآری
بیرون روی از وجود و خود را / بسپاری و بیش سرنخاری
تحقیق شعار خویش سازی / تقلید تمام واگذاری
ای پیکِ عدم نگفتم آخر / بگذر ز وجودِ خود نزاری
از ملک دو کون بر سرآیی / یک‌باره اگر تو واسپاری