حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش ایّامی و خرّم روزگاری / که صحبت داشتم با تو یاری
دمی کاندر فراقت می برآرم / چه گویم زندگانی نیست باری
چه راحت باشدش هیچ از جوانی / کسی را کش نباشد غم‌گُساری
اگر بادی گذر دارد به کویت / ببین کز من نباشد بی‌غباری
و گر مرغی به بامت بر نشیند / بود بر بالش از من نامه واری
خرد بر صبر می‌دارد دلم را / قراری می‌دهد با بی‌قراری
ولیکن در هوای وصلِ خورشید / نباشد ذرّه را بس اختیاری
نزاری تا کی‌ای کوته‌نظر هان / که عمرت صرف شد در انتظاری
برو یاری به دست‌آور که دنیا / ندارد پیش دنیا اعتباری