حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۰۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل ببرد از من بتی زیبا نگاری / ماه‌رویی سرو قدّی گل عذاری
عاشقم عاشق بگفتم آشکارا / عاشقی چندین گناهی نیست باری
کارِ من بر رویِ نیکو حال کردن / هر کسی حالی دگر دارند و کاری
یار با ما در میان آید چه باشد / سرزنش گو می کنید از هر کناری
چون امیدِ وصل خواهد بود شاید / گر بباید برد یک چند انتظاری
هر که را بر خرمنِ گل دست باید / گو مکش انگشت باز از زخمِ خاری
گو در این دریا مرو بد دل که زان پس / نیست بیرون آمدن را اختیاری
هر که بر جان لرزد از عشقش چه حاصل / مستِ عرفان را نباشد اعتباری
در وفایِ عهدِ یاری چون نزاری / تا به دست آید بباید روزگاری