حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دگر بار از نسیم نو بهاری / خجل شد نافۀ مشکِ تتاری
خطیب باغ شد بر منبرِ سرو / برون آمد گل از سترِ عماری
سحرگه کرد پر لؤلوی منثور / دهانِ سبزه ابرِ نو بهاری
نشستند از سرِ سرو و برآمد / خروشِ بلبل از بستان به زاری
سرا بستان چو نخلِ ستان خُلدست / سرِ بستان نداری پس چه داری
تغافل می کند فرصت نگه دار / چه کارت زین مهم تر در چه کاری
چرا چون مردمِ دانسته دستی / به شکرِ حق تعالا بر نداری
مگر زاکوانِ انسانی برونی / مگر خود را ز حیوان می شماری
وگرنه مرغ بیدار و تو خفته / چه داری حاصل الّا شرم ساری
چه صنعت می کند مولی تعالی / چه قدرت می نماید جَلّ باری
نباشد هرگزت از خود خلاصی / اگر خود را نه از خود واسپاری
نه مستی و نه عاشق ای فسرده / دریغا عمر ضایع می گذاری
سخن آن است کز ساقیِ مجلس / بیاموزی جوان مردی و یاری
مدام آسوده ای از دستِ دهقان / نرفته یک قدم در حق گزاری
همه فریادِ بلبل چیست دانی / زرشکِ سوزِ انفاسِ نزاری
چو من بر شاخِ حکمت عندلیبی / جهانا تا دگر بیرون کی آری