حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر ما به گناهی که نکردیم نگیری / ور نیز بکردیم شفاعت بپذیری
این قاعدۀ اهل کرم نیست که احباب / از پای درآیند و توشان دست نگیری
در دست رقیبم که بمیراد به خواری / مگذار که کافر ببردمان به اسیری
از باطنِ مجروح گرفتم خبرت نیست / در ظاهر آخر نظری کن که بصیری
فرهاد به سنگی بر اگر صورت شیرین / کرده ست چه باشد تو مرا نقش ضمیری
ماهی، ملکی، حور بهشتی، چه وجودی / مثل تو ندیدم به چه گویم که نظیری
عاقل نکند عیب جوان را که اگر شیخ / این روی ببیند بکند توبه ز پیری
بگذار که دیوانه و شوریده و مستم / مه نام و مه نسبت چه بزرگی چه امیری
بوی گل و آتش به مشامت نرسیده ست / گویی که چنین هم نفس دود عبیری
تا دل نسپاری به کسی هم چو نزاری / هرگز نشوی زنده به جانی که نمیری
گو خلق بکن سرزنش و عیب تو می باش / در پای من ای خار که خوش تر ز حریری