حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زبان دراو مکش ای بی بصر به دست درازی / که پاک سیرت و پاکیزه دامن است و نمازی
ترا که خوف نبوده ست شوق عشق چه دانی / ترا که دیده نباشد نظر چه گونه ببازی
به سر برند به سر عارفان طریق محبّت / به سرسری نتوان رفت راه عشق و به بازی
طمع مکن چو می کنی دگران را / غزای نفس خود اوّل کند مجاهد غازی
نظر چو بر نتوانی گرفت هم چو من از گل / ضرورت است که با خار دیده نیز بسازی
چو عشق دست برآورد سر به عجز نهادی / تو پس به مرتبه سلطان نیی غلام ایازی
دمی بیا به خرابات عشق و حالت ما بین / به شرط آن که قدم در نهی و سرنفرازی
مباش غرّه به حسن دو هفته ای گل رعنا / بقا طلب کن از این عمر مستعار چه نازی
دوای زندگیی کن نزاریا که نمیری / دواب را بود آخر همین حیات مجازی