حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۵۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به اعتقاد نزاری عزیزتر به بسی / زهر چه در همه آفاق هست هم‌نفسی
ز عشق دیر خبر یافتیم واویلا / که روزگار به سر برده‌ایم در هوسی
به باغ قیمت گل بلبل آن گهی داند / که مدتی بکشد بار هجر در قفسی
چو چشم شوخ دلم در سر نظر می‌کرد / به مصلحت شدم از پیش خلق باز پسی
خیالِ روی تو اندر نظر که را طاقت / که من بدیدمش آشفته‌تر شدم به بسی
اگر به تیغ زدی در حضور دوست رقیب / چنان بدم به تحیر که در عسل مگسی
نه برگ خلوت و نه روی در میان بودن / نه چاره‌ی دگر الّا سفر نه دست‌رسی
به غصّه می‌روم و این بترکه قصّه‌ی خویش / نمی‌توانم گفت از مصاحبان به کسی
به آب سر نتوان دفع کرد آتش دل / وگرنه می رود اینک ز چشم من ارسی
نزاریا به که نالی چو دوستان فریاد / نمی‌رسند و ندارد فراق وابرسی
توانگرانِ بیاسوده در کجاوه‌ی ناز / چه غم خورند که فریاد می‌کند جرسی