حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بمیرو تا نبود هم نفس مزن نفسی / که مرگ بهتر از این زندگی بود به بسی
چو با کسی نبود عهد روزگار عزیز / هباست گر همه عمری بود اگر نفسی
تو زاهدی و منم فاسقی چه میگویی / کدام به تو به خود می روی و من به کسی
به صدر خاص به خاصی توان رسید بلی / که عشق گوهر خاص است و عقل عام خسی
به گوش جان بشنو صور حق نه هم چو خران / که مولعند به بانگ میان تهی جرسی
از آن قبل هوس روی دوست می کندم / که آدمی بچه را چاره نیست از هوسی
مرا کی ام که تمنای وصل دوست بود / کجا به دولت عنقا رسد چو من مگسی
نزاریا برو و دامنی به دست آور / که کس بدو نرسیده ست جز به دسترسی