حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا تا جان و دل باشد به جای جان و دل باشی / وگر این هر دو می خواهی ببر از ما بحل باشی
اگر با ما نپردازی و با یار دگر سازی / همان نامهربان باشی همان پیمان گسل باشی
بیا یارا مشو در عهده یعهدی چنان نازک / نباید دعوییی کردن که از معنی خجل باشی
چو در گرما و سرما عاجزی اولی تر آن باشد / که در آب و هوای سازگار معتدل باشی
اگر خواهی که بی مانع به جانان متصل گردی / ز ترکیب وجود خود به کلی منفصل باشی
توانی دید واحد را به نور دیده ی باطن / به شرط آنکه از کُحلِ هدایت مُکتحل باشی
اگر امروز برخیزی و دریابی قیامت را / وگرنه چون گران جانان بسی در زیر گل باشی
ترا باید به کوشیدن ز خود این راز پوشیدن / بدو چون مکتحل گشتی به خود چون مشتغل باشی
چنان کن تا چنان سازی کزو با خود نپردازی / چو ببریدی ز خود فی الجمله با او متصل باشی
نزاری شرط دعوی محبت چیست می دانی / که زیر سنگ آس امتحانش محتمل باشی
گِل آدم به آب عشق بسرشتند از مبدا / چه گل باشی که عاشق بر گل و آب چِگِل باشی