حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترا با خویش کاری نیست تا با خویشتن باشی / اگر از خود برون آیی همه جان غیر تن باشی
به رغبت اقتدا باید به صاحب عهده ای کردن / نمی دانی که تا با خویش باشی اهرمن باشی
چنان باید اگر داری امید از حق به آمرزش / که باشی پس رو آل محمد تا حسن باشی
گریبان ده به دستِ عزت و تسلیم کن مطلق / که موقوف خودی تا در حجاب پیرهن باشی
زنان را نبود از سوزن به سر نه مرد را پس گر / بماند سوزنی با تو هنوز از سوی زن باشی
رفیقان در معارج برگذشتند از صراط و تو / روا باشد که در دنیا به بویی مُرتَهَن باشی
بتِ صورت پرستان را شکستن نیست چندانی / هوا را بشکنی آن گه به معنی بت شکن باشی
مُعوَّل بر خدا کن در مقامات غم و شادی / چرا آخر به حالت های دنیا مُمتَحن باشی
به عزلت چون نزاری گوشه یی گیر و قناعت کن / به قوت الیوم تا شایسته هر انجمن باشی