حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر به فرمانِ من سوخته خرمن باشی / من غلام تو و تو خواجگی من باشی
هیچ نقصان نکند مملکت حسنِ ترا / که کم آزار و نکو خلق و فروتن باشی
حاصل از کشتنِ من چیست همین هیچ دگر / خون بی‌داد گری کرده به گردن باشی
دشمن جان منی پس منِ مسکین چه کنم / دوست چون دارمش آن را که تو دشمن باشی
بی وفایی و جفا کاری و بی‌داد گری / خود تو پیوسته بدین کار معیّن باشی
حسنت از حد و نهایت بگذشت احسان کن / تا به اخلاق پسندیده مزیّن باشی
نفس سوختگان در دلِ سخت تو رسد / هم به دم نرم شوی گر همه آهن باشی
عقل شوریده رَوَد تا تو برین شیوه روی / شهر پر فتنه بود تا تو در این فن باشی
کی بماند مگر از شعرِ نزاری بیتی / گر تو در شهر چنین خانه برافکن باشی