حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۶۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به دست بی خبران چیست هیچ سرزنشی / دریغ اگر به دل افسردگان رسد تپشی
ز خُبثِ مدعیان اهل حق نیندیشند / به نیک بخت چه نقصان رسد ز بد کنشی
نخورده معترض از ذوقِ عشق بی خبرست / چه سود تا ندهندش ازین قدح چششی
چه منفعت ز حصولِ مراد گولی را / که روح تازه ندارد به روی خوش منشی
جماعتی که محبت ز فطرت آوردند / خلاصه ی دلِ ایشان به هم کند کششی
مریدِ عشقم و الّا به حکمِ اونروم / که می نماید ازین خوب تر به من روشی
غذا ز خونِ جگر ساختم چو می بینم / که نیست با من از این سازگارتر خورشی
نزار یا نتوان شد به خود کسی که نهال / به اصل باز نشد تا نیافت پرورشی
نشد هر آینه الّا به سعی آتش پاک / زری و سیمی کآلوده شد به غلّ و غشی