حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۶۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلا یک رنگ شو با ما مپوش از زرق زراقی / مکن تر دامنی بر خشک و بستان ساغر از ساقی
مخور با خویش وگر خوردی به یاد دوست خور باری / که ناید از سموم بادیه جلاب پَر آقی
سقاک الله قدح بستان ز دست ترک یغمایی / عفاک الله تفرج کن به روی حور ییلاقی
شراب تلخ با شیرین دهانان خوش توان خوردن / که با پاکیزه رویی هستِ‌شان پاکیزه اخلاقی
گر از قامت سخن گوید بر آن سیمین بران باری / نیارد کرد سروِ باغ دعوی سمن ساقی
اگر پروانه‌یی خود را زند بر شعله شمعی / مکن عیب ای ملامت گر که می سوزد ز مشتاقی
مهلهل کی ستم کردی اگر بی‌چاره دانستی / که نام ازهر و مزهر بماند در وفا باقی
نوایی برکش و عشاق را در سر فکن شوری / نزاری کی رسد افسرده را نسبت به عشاقی
ز قلاشان و رندان گونه از خامان و خود بینان / به رندی و به قلاشی تو خود مشهور آفاقی