حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما را نبود قاعده ی جنگ و جدالی / اما بود امید به صلحی و وصالی
با تو نتوانم که به روی تو برآیم / گر بر منت از وجه عتاب است خیالی
اما به شفاعت ز سر عجز توانم / گفتن که ببخش ار به قبول است مجالی
هم بی بر و باری نبود عاقبت الامر / در باغ جهان هر که بر آورد نهالی
ما را بر تو گر نبود بار عجب نیست / باز از بر تو در خور ما هست محالی
از دور به نظاره توان کرد نگاهی / و ز طرف تتق جلوه توان داد جمالی
در ساغر اخلاص به خلوت گه عشاق / ما را بده از کوثر خم خانه زلالی
از روی خیال تو به سیری نکنم میل / این باشد اگر باشدم از غیر ملالی
از دنیی و از عاقبتم با تو گریز است / عشق است کز او نیست به سر در همه حالی
در مرتبه ی عاشق و عاقل ز نزاری / کردند گروهی ز سر دست سوالی
گفت این مثل خضر و کلیم است معین / زین بیش به این نکته نیفزود مقالی