حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

غمزه ی مست صنم بابلی / زلف پر آشوب بت غنغلی
اینهمه سحر مکن ابلهی / و آن همه دام است مکن غافلی
روی نکو آفت جان و دل است / دل به نکویان مده ار عاقلی
نی غلطم مرتبه ی اهل دل / از چه بلندست از این بی دلی
رو طمع از وصل ببر زان که هست / حاصل بی دل همه بی حاصلی
با تو ندارد سر پیوند عشق / تا طمع از وایه ی خود نگسلی
رخت به سر منزل عشاق کش / کهل شدی تا به کی از کاهلی
با خودی خویش نزاری مرو / زین پس اگر عالم آن منزلی