حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

می بیار ای غلام حالی می / دفع سرما نمی‌کنی هی هی
در چنین شب که زمهریرِ هوا / می‌کند خشک در بدن رگ و پی
بر تنِ هوش‌یار در حمام / زخمِ سرما بیفسراند خوی
جز به گرمیِ آفتاب قدح / نرود سردی از طبیعتِ وی
به از این کی به کار خواهد شد / کی دهی پس به من نگویی کی
بده آبی که آن کند با من / که کند آتشِ روان با نَی
جانِ شیرین نزاری آورده‌ست / تا کنی جامِ تلخ بر سرِ وَی
دست او رد مکن بده بستان / بازخر جانِ او به جامی می