حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلا گر قدرِ این دولت بدانی / دو دولت را دگر دولت نخوانی
ندانستی که قدرِ دوستی چیست / دریغا فوت کردی زندگانی
نمازی نیست رویی در دو قبله / نبودی یک جهت با یار جانی
مُعوَّل نیست بر پروردنِ نفس / که از گرگان نمی‌آید شبانی
ز دردِ این پشیمانی گرفتم / نزاری ناله بر گردون رسانی
چه سود اکنون که از پیمان بگشتی / پریشان کردی ایامِ جوانی
مرا پیرانه‌سر کردی گرفتار / بدین بی‌چارگی و ناتوانی
به هر جانب که رفتی هر زمانم / بلایی دیگر آری ارمغانی
بیا باری کنون دریاب خود را / سبک بر هم زن اسباب گرانی
موحد وار از کثرت برون آی / که در گردابِ دورِ امتحانی
اگر دریافتی امروز خود را / وگرنه هم‌چنین مشرک بمانی
نزاری گر ندانی قدر امروز / بسی یاد آوری کرد از جوانی
به سربر ، دستِ حسرت باز می‌گوی / دریغا روزگار مهربانی