حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا ای مرا خوش تر از زندگانی / که در انتظارِ تو کردم جوانی
تو دانی و دانای رازم که مهرت / زکی باز، در سینه دارم نهانی
چه باشد که روزی پیامی فرستی / که گویی چه حالی، کجایی، چه سانی
بدین قانعم از تو زیرا که بختم / نباشد که یک شب نهانم بخوانی
بیایی که تا بر دو چشمت نشانم / چرا هر زمانم بر آتش نشانی
ترا چون ز آتش گریزی نباشد / جهان گر بسوزند فارغ، از آنی
خلیل من ای جانم از تو بر آتش / اگر در کناری و گر در میانی
ز بهر بنا گوش توست آن که چشمم / چنین پیشه کرده است گوهر فشانی
نترسی ز بی التفانی نمودن / که نامت برآید به نامهربانی
بدان قیمت عمر دریاب فرصت / گرفتم که قدرِ نزاری ندانی
مکن رحمت‌ام روز کن بر نزاری / چه سودت که فردا پشیمان بمانی