حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماه رویا گرچه رشک مهر و ماه آسمانی / چند با ما کینه ورزی تا کی از نامهربانی
قادری بر ناتوانان می‌توانی مرحمت کن / بار هجران کی توانم برد با این ناتوانی
زندگانی نیست بی رویِ تو و جان کندن است این / زنده دل را از برایِ دوست یابد زندگانی
گر قبولم میکنی تا زنده باشم بنده باشم / هر چه می‌خواهی بکن بر جان من فرمان روایی
از جمال توست چندین رونقِ حسن أحسن الله / نورِ محضی، روح پاکی، عین عشقی، جان جانی
عاشقم بر ماهِ روی و سروِ بالایت اگر چه / حیف باشد حیف در پیرانه سر کردن جوانی
سرو و ماه و قامت و رویِ تو، نی من سهو کردم / غیرتِ ماهِ سپهری رشکِ سروِ بوستانی
پیش ازین بوده‌ست با وصل تو ما را اتصالی / من تو را بشناختم بار دگر باقی تو دانی
چون نه زر داری نه زوری زاری‌ای می‌کن نزاری / آبِ شورِ چشم بر کارست نی شیرین زبانی