حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با تو رازی‌ست مرا از دگران پنهانی / عاشقِ زار توام ماه‌رخا تا دانی
چشمِ خون ریز تو کشته‌ست منِ مسکین را / دادِ من راستی آن است کزو بستانی
جان و دل هر دو ندارند محلی برِ تو / کی میسّر می‌شود این کار بدین آسانی
یک‌دمی با دمِ ما ساز و گرچه ممکن / نیست کاین آتشِ سوزان به دمی بنشانی
شیوهء من چه بود شیفته کاری در عشق / چه بود غایتِ معموریِ من، ویرانی
گو چنین باش من و صحبتِ اوباش و رنود / هم برین بی سری اولاتر و بی سامانی
من بر آنم که ز عهدِ تو نگردانم سر / آسیا بر سرِ من گر به جفا گردانی
عشق از آن خانه برانداز کند خودبین را / تا برون آردش از ورطه ی نافرمانی
سپر از غمزه ی مستِ تو بیندازد چرخ / با دو ابرویِ تو خود کس نکند پیشانی
زهره خواهد که بر آهنگِ نزاری تا روز / همه شب بر سرِ کوی تو کند شب‌خوانی