حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنی / من اعتماد ندارم که عهد می شکنی
به شیوه دگر افتاده ای ندانم دوش / چه خواب دیده ای ام روز باز در چه فنی
چه خوانمت به که مانی جز این نمیدانم / که آفت دل و دینی بلای جان و تنی
به هر جفا که توانی مرا زپیش بران / که از تو تلخ نباشد بدین شکر دهنی
که باشد آنکه تو را بیند و ندارد دوست / ولی چنان نه که من دارمت چنان که جان منی
ز غیر دوست بپرداختیم خانه دل / نه هم تو شاهد مایی که صاحب الوطنی
به شرط آن سپر انداختیم بر سر آب / که از تو باز نگردیم اگر به تیغ زنی
خلاص چشم ندارد چو من گرفتاری / از آن کمند که در گردن فلک فکنی
نزایا نه تو را گفته ام که دیده ی شوخ / سرت به باد دهد عاقبت نگر نکنی