حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به دل زمن بحلی گر به جان طمع نکنی / ولی اگر تو توی جان و دل ز بُن بکنی
ترا نخست دل آرامِ خود گمان بردم / یقین چو می نگرم خود هلاکِ جانِ منی
به طیره می روی ار بی وفات میخوانم / چرا چنین ز حدیثِ درست می شکنی
یکی نصیحت یارانه بشنوی از من / به حسن غرّه نباشی گر اعتماد کنی
دگر به خانقهِ صوفیان مرو به سماع / که بس نماند که بنیاد زهد بر فکنی
اگر چه راحت جانی و نور دیده ولیک / به یک حساب عذاب دلی و رنج تنی
که راست چون تو پری زاده ای ولیک دریغ / که همنشین گروهی بتر ز اهرمنی
دگر تحمل هجران نمی توانم کرد / ز ناتوانی و بیچارگی و ممتحنی
نزاریا پس دیوار عاقبت بنشین / بر آن قرار که دیگر در بلا نزنی
نگفتمت که مده دل به خوب رویان بیش / اگر چنان که نه در قصد جان خویشتنی