حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای گر درآید از درم سرمست یار قاینی / بر جان نهم، بر دل نهم، دستِ نگار قاینی
مردم نمیگویم ز که مستم نمیگویم ز چه / مشهور باشد در جهان چشم خمار قاینی
آرامِ جانی یافتم کز دل قرارم می برد / دل بردن و جان سوختن این است کارِ قاینی
نخّ و نسیج انداخته شمع از میان برداشته / یا رب توان خفتن چنین شب در کنارِ قاینی
زهره ندارم کاین سخن پیش کسی پیدا کنم / آری چه غم چون می برم غم یادگارِ قاینی