حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ملامت گر اگر شاهدِ ما را بینی / بیش بر ره گذرِ چون و چرا ننشینی
همه چون بیند اعما چو نمی بیند هیچ / تو خود آن دیده نداری که به آنش بینی
تا بدان دیده شوی دیده که نتوانی دید / ابلهی بر همه بیناییِ خود بگزینی
مرد باید که چو رُخ راست کند رفعِ حجاب / تا ز شه دور نمانی بگزین فرزینی
جان نداری به حقیقت اگر انصاف دهی / که تو بسیار فروتر ز بتِ سنگینی
چون قیاس تو و رایِ تو بتِ موهوم اند / لاجرم از بتِ مصنوع فروتر زینی
زنده در جامه ی خوابی به حقیقت مرده / تو گمان برده که در خواب خوش نوشینی
جاهل آبادِ تو باغی ست پر اشجارِ خیال / که تو دیوار و درش را به مثل برچینی
در و دیوار چنان گیر که سدّیست متین / میوه ممکن نبود گر نزنی پر چینی
بر چنین نخوت و شوکت که تو داری در سر / نکند کوه اُحُد فرشِ ترا بالینی
بار از آن یافت که برده ست نزاری همه عمر / بارِ تسلیم به بیچارگی و مسکینی
نوش با نیش نهادند ز مبدایِ وجود / از پسِ تلخیِ ایّام بود شیرینی