حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به لطفِ تست مرا گر صواب می بینی / توقعی که درآیی دمی و بنشینی
بیا که علّتِ رنجم طبیب می گردد / در آن زمین که تو ام بر فرازِ بالینی
قدم ز کلبه ی فرهادِ خویش باز مگیر / به چشمِ تلخ که رشکِ هزار شیرینی
به قولِ دشمنِ بد گویم التفات مکن / که دشمن از همه نوعی کند سخن چینی
به رویِ خلق و برایِ خدای رحمت کن / که هم طریقه ی دنیایی است و هم دینی
مرا که عاشقِ زارِ توم فرو مگذار / به ناتوانی و بی چارگی و مسکینی
به عهدها چو تو صبحی نزاد مادرِ شب / که نور قبله ی جان سرّ حسن و تحسینی
نه من به عزّتِ تو شاهدِ دگر یابم / نه تو به نسبتِ من عاشقِ دگر بینی
کم افتدت به قدم چون نزاری مسکین / اگرچه به ز نزاری بود که بگزینی