حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۴۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا چیزهایی نمودند روی / که با کس نگفتند کآن را بگوی
بگفتند و گفتیم و نشنود کس / همین است معنیِ سنگ و سبوی
به جز روی او نیست رویی دگر / جزاین روی رویِ دگر نیست روی
همه جان و دل هر چه جز جان و دل / نه جان است و دل بل که سنگ است و روی
مرا مُسکراتی ست در وجد عشق / که از من مخواه آن و از من مجوی
مکن عیب بر دل بداده ز دست / که سیلاب ناگه درآید به جوی
درین بحر غُسلی به رغبت برآر / برو چرکِ نفس از طبیعت بشوی
نمی دانی ای تن فرو داده خوار / به چوگان و دورانِ محنت چو گوی
که عشق نزاری به هر شش جهات / ندا می کند از در و بام و کوی