حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من آن نی ام که نی ام با تو یک دل و یک روی / دو روی نیست دلم با تو چون گلِ خودروی
خیالِ قامتِ زیبایِ تو بر استاده ست / کنارِ چشمه ی چشمم چو سرو بر لبِ جوی
خوشا میانِ تو گر در کنار می آید / ببین که نکته چه باریک می رود چون موی
به دستِ من سرِ زلفین هم چو چوگانت / کجا رسد ز چه بیرون برم ز میدان گوی
بر آستانِ تو خواهم که معتکف باشم / رقیب خود نگذارد گذشتن از سرِ کوی
گرفته ام چو کمان گوشه ای ز دستِ حسود / که تیرِ طعنه روان کرده اند از همه سوی
کسان که غیبتِ من می کنند نشناسند / که التفات نباشد مرا به بیهده گوی
چرا مصالحِ خود ننگرد چه می خواهد / ز عیب کردنِ من حاسدِ ملامت جوی
ز روحِ راح نفورند باد پیمایان / نمی برند و لیکن ازین گلِ ستان بوی
نزاریا اگرت سر چو دل بخواهد رفت / برایِ دوست مگردان ز تیغِ دشمن روی