حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل برا هر چ از برِ ما می روی / هم چو روحِ قدس تنها می روی
خضرِ وقتی ای لبت آبِ حیات / هم چو خوربر بامِ خضرا می روی
در پِی ات چون ذرّه سرگردان منم / تو چنین خورشید آسا می روی
تا که را خواهی نمودن ماهِ روی / ماه رویا راست گو تا می روی
می روی از چشمِ گوهر بارِ من / آفتابی کز ثریّا می روی
می روی با مرجعِ خلوت چو دوش / راستی یا امشب آن جا می روی
من نمی دانم کجا خواهی شدن / با مقامِ خلوت آیا می روی
گر مرا صفرا کند از عشقِ تو / تو چرا از من به سودا می روی
زهره از رقصِ تو در حیرت بماند / هم چو مه گویی به جوزا می روی
هم چنین ما را فرو خواهی گذاشت / هیچ درمان نیست جانا می روی
از نزاری می گریزی راست گوی / یا ز بهرِ مصلحت را می روی