حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم را دیده‌ام روز جایی و عجب جایی / خوشی بنشسته بر طاقِ دو ابروی دل‌آرایی
مثال قوس رنگین بر کنارِ تخته ی سیمین / به خطّ سبزِ زنگاری کشیده طُرفه طغرایی
نباشد در نگارستانِ چین آن طاق را جفتی / نباشد در همه روی زمین زآن خوب‌تر جایی
به خود گفتم چه گویم با دل الحق جای آن دارد / ازین خوش‌تر که را بوده‌ست ملجایی و مأوایی
ندارد هیچ دل‌داده چنان آسایشِ جانی / نبیند هیچ مشاطه چنان آیینه سیمایی
چه خوش باشد کناری از میان لاله رخ‌ساری / چه خوش باشد میانی از کنارِ سرو بالایی
دلم را در چنان جایی بدیده‌ستم ز بس غیرت / چنینم در دماغ افتاد آشوبی و سودایی
ز رشکِ دل درافتادم به غبن و غصّه و حسرت / کدامین دل هوس‌ناکی، بلایی، خویشتن‌رایی
نزاری تا به کی زاری منال از دل نمی‌دانی / که بارِ عشق بردن مشکل است از ناتوانایی