اگر به گوشه چشم التفات فرمایی / به غمزه معجزِ انفاسِ روح بنمایی
عنایتی به تو سدهزار دل داری / کرشمه ای ز تو و سدهزار بینایی
نسیمِ پیرهن و چشمِ پیرِ کنعانی / جمالِ یوسف و دردِ دلِ زلیخایی
هزار سر به پشیزی کدام سیب و ترنج / نعوذ بالله اگر از تُتُق به درآیی
نه بی تو طاقت صبر و نه بی تو روی وصال / نه میلِ طبع به جمع و نه برگِ تنهایی
اگر ز زلفِ تو سودا گرفت او را هم / قرار نیست از آشفتگی و سودایی
وگر ز چشم تو در خون همی کشم دامن / خوش است شیوه ی آن جادوان شهلایی
چراست خویِ تو در خون دوستان رفتن / کسی نرفت بدین چابکی و رعنایی
ز خشک مغزی و گرمیِ او تواند بود / که آفتاب زند با تو لاف زیبایی
کلاهِ زرکش او با قبای سیمابی / اگر چه نغز بود وقت مجلس آرایی
ولی خجل شود از معجزِ بغلتریت / اگر ز چین بغلتاق نافه بگشایی
شمامه ای ز عرق چین نازک تو / مشامِ جانِ جهان تازه از سمن سایی
مرا سخن نرسد بر لبی که دندانش / بیانِ نسبت لولو کند به لالایی
غمت ندیده خورم کاین دو راوقِ پرخون / شدند رشک سحاب از سرشک پالایی
ز کاینات ترا دانم و ترا خوانم / رهی ندارم و رویی دگر چه فرمایی
ز گرد من نشود دامن تو آلوده / به دوستی که مرانم ز در به رسوایی
ورایِ این چه سعادت نیازمندان را / همین که بر درِ مولا کنند مولایی
به بازوی که براید که در کنار کشد / میان قامتِ تو از بلند بلندایی
کجاست کاتبِ خورشید تا بیاموزد / زطاقِ ابرویِ جفتت ترازِ طغرایی
زهی خیال که من می پزم شبانِ دراز / در آتش می و هستند هر دو صفرایی
در آتش می اگر پیشِ آبِ حیوانم / چه حاجت است که من توبه کردم از مایی
نزاریا دمِ نایِ جهان مخور مِی خور / روا مدار که با باده باد پیمایی
غبارِ توبه بپوشاند آفتاب قدح / مگر به کُل درِ توبه به گِل براندایی
چو خاک، محتمل و بردبار و ساکن باش / چو باد چند روی هر دری و هرجایی