حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۸۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

امید هست که روزی جمال بنمایی / اگر به خشم برفتی به صلح بازایی
نخست چاشنی ای دادی ام به شربت وصل / چو پای بند شدم روی بازنگشایی
من از جفای تو بر سر زنان تو سر در پیش / کرشمه می کنی و می روی به رعنایی
چو می گرفتی ام اول چو پارسا بودی / مکن که آخرِ کارم کشد به رسوایی
اگر دو دیده به یک بار در سرِ تو شود / ز گریه کم نکنم گو مباش بینایی
طریقِ رایِ تو جویم به هرچه لطف کنی / مطیعِ حکمِ تو باشم به هرچه فرمایی
یه طعنه گفت پدر کای پسر شکیبا باش / چه گونه بر سرِ آتش کنم شکیبایی
عجب از آن که دهی پندها نزاری را / کجا به وعظ کند التفات شیدایی