حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وقت نیامد که روی باز نمایی / پرده نبندی و خیمه بازگشایی
یوسفِ در پرده ای و منتظرانت / بر سر راه اند تا تو کی به درآیی
عیب نکن گر نیازمند ندارد / طاقتِ دردِ فراق و داغ جدایی
غایب و حاضر چه گویمت که ز پرده / گر به در آیی وگرنه آفتِ مایی
باز نیاید به خویشتن به قیامت / هر که تو او را زخویشتن بربایی
گردنِ صیدی که در کمندِ تو آید / چشم ندارد به هیچ روی رهایی
دفع ندانند کرد و چاره اطبّا / دردِ اَحبّات را که هم تو دوایی
ذوقِ محبّت نیازمندِ تو داند / عشق نداند که چیست مردِ هوایی
تا تو به درویش لقمه ای بفرستی / دست برآورده ایم و سر به گدایی
ای شده شهری نزاریا ز تو پرشور / تا به کی آخر چه فتنه ای چه بلایی
مست شدی تا به روزِ حشر از این مِی / باز نیایی به خود هنوز کجایی