حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۸۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دریغا روزگارِ عیش و ایامِ برنایی / که شد فوت از غرور بی غمی و فرط خودرایی
به غیرت باز میبینم به حسرت باز میگویم / خوشا وقتی که در عهد جوانی بود و بُرنایی
گهی بی آب چون قلعی گدازان بر سرِ آتش / گهی بی نار چون زیبق تپان از ناشکیبایی
گهی از تنگِ شیرینی چو خسرو بوده شکّر چین / گهی خو کرده با وحشی چو مجنون گشته صحرایی
گهی چون آتشِ سوزان گهی چون آبِ سرگردان / گهی چون خاکِ خون خواره گهی چون بادِ هرجایی
چو قلّاشان بگردیده ز آیین مسلمانی / چو نا پاکان قدح بر کف گرفته کیشِ ترسایی
سری پرُ داشتم وقتی ز چه از باده پیمودن / تهی شد این زمان مغزم ز چه از باد پیمایی
نظر بر ماه رویان داشتم هموار و میگفتم / مکن ای روشنایی کز پسِ این کار بَرنایی
کنون پیرانه سر از سر گرفتم پیش با زاری / تهی دستی چو من چون شد چنین یکباره سودایی
زمن باطل بود کردن ز خوبان بعد از این میلی / نیم لایق به دل داری نیم درخوردِ رعنایی
که نه من این نمیبنینم که دارم دامن آلوده / ولیکن عشق میگیرد گریبانم به رسوایی
چو شد حکم قضا نازل چه بر مجنون چه بر عاقل / نشاید دفعِ آن کردن به نادانی و دانایی
نزاری وقت آن آمد که از آیینه خاطر / به نورِ صیقلِ وحدت غبارِ شرک بزدایی
به دو وجهه مر زیرا کزو کثرت شود لازم / محقُق کی رود الُا به یک رنگی و یک رایی
به نورِ نفس و چشمِ دل جمالِ شاهدان بینی / بگویم با تو کی آنگه که تو از خود برون آیی