حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای چشم مرا تو روشنایی / برخیز و بیا دمی کجایی
ما بی تو به کام دشمنانیم / شاید که به دوستان بشایی
پیغام به ما نمیفرستی / دیدار به ما نمی نمایی
هیهات اگر به رسم معهود / ناگاه شبی ز در درایی
بر پای تو سر نهم به عزّت / وز دیده کنم صدف گشایی
در غمزه ی چشم چون غزالت / آغاز کنم غزل سرایی
آتش فکنم ز آب دهقان / در خرمن زهد و پارسایی
با روی نکو نکو نباشد / بیگانه شدن ز آشنایی
مگذار که با نزاریِ زار / نامت برود به بی وفایی