حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برفتم از برت ای دیده را چو بینایی / شدم به گرد جهان هر دری و هر جایی
ملول گشت دلت زان سبب سفر کردم / مگر ز زحمتِ من هفته ای برآسایی
چنان ضعیف ببودم به زیر بار فراق / که نیست قوّت آهم ز ناتوانایی
شدم به مهرِ تو همچون هلال دست نمای / چرا به من رخِ چون آفتاب ننمایی
به عقل دل به صبوری توان فریفت ولیک / که راست عقل که من شهره ام به شیدایی
دریغ فصلِ گل و من ز وصلِ تو محروم / تو در شرابی و من در عذاب تنهایی
گهی که رغبت طرب کنی در باغ / چو سرو و گل سر و پای چمن بیارایی
نظر چو بر گل زرد افکنی ز چهره ی من / قیاس گیری و بر حالِ من ببخشایی
کجاست بلبل مستت که در خروش آید / ز گل سِتانِ رخت چون نقاب بگشایی
ترا که نوش و خوشت باد باده می پیمای / که جز نصیبه ی من نیست باد پیمایی
مرا به هرزه ملامت کنند دشمن و دوست / که چند شیفته کاری و خویشتن رایی
دلِ نزاریِ بی دل ندارد آن طاقت / که در فراق کند بیش از این شکیبایی