حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آمدم باز دلی مضطرب از دروایی / تا تو تسکینِ دل مضطربم فرمایی
مرده ای زنده شود گر قدمی رنجه کنی / وه وه ای گر به سر کشته ی هجران آیی
همه شب منتظر عکس خیال رخ تو / بر در و بام بود چشمِ منِ شیدایی
می توان کرد اگر کار به انصاف کنند / بر در و بام بود چشمِ منِ شیدایی
می توان کرد اگر کار به انصاف کنند / نسبتِ روزِ قیامت به شب تنهایی
انتظارِ نظرِ مرحمتی می دارم / چه شود گر به ترحّم اثری بنمایی
حُجُب از پیشِ دل خسته ی ما برداری / گره از کار فروبسته ی ما بگشایی
صفحه ی آینه ی خاطر مشتاقان را / صیقلی برفکنی زنگ غمی بزدایی
حللِ خلدِ برین در برِ ما پوشانی / قدحِ ماءِ مَعین بر سرِ ما پیمایی
مشفقی نیست که گوید به نزاری خاموش / چیست این وسوسه یکباره شدی سودایی
طمع منزلتی دار که حدِّ تو بود / سخن از مرتبه ای گوی که آن را شایی