حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۹۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب مفارقت و روز هجر و تنهایی / که را بود به چنین شب دل شکیبایی
اگرچه از شب دیجور خود گرفته ترست / ملالت سوزندگانِ شیدایی
چه سود کان بت یوسف جمالِ بی رحمت / خبر ندارد از این ماتم زلیخایی
بسوخت آتش حسرت مرا و قوّت نیست / که در فراق بنالم ز ناتوانایی
چگونه بار جدایی کشم به پشتی صبر / مرا که پشت دو تا میشود ز یکتایی
همان به است که در کُنج خانه بشینم / ز دست سرزنش دوستان هر جایی
به عاقلان نکنم رغبت از ملالت طبع / خوش است صحبت دیوانگان سودایی
کنون که توبه شکستم درست میگویم / چه بیم پرده دری و چه بیم رسوایی
نزاریا چو شکر میدهی جگر می خور / که هم شکر خور مایی و هم شکر خایی