حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۹۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خون شد دل مجروحم در گوشه ی تنهایی / ای بخت نمی دانم تا کی به سرم آیی
صبری و دلی باید کز عهده برون آید / ور نی که تواند کرد از دوست شکیبایی
آرام نمیگیرد با خویش نمی آید / تا من چه کنم آخر با این دل سودایی
ای دوست امانم ده زین ورطه ی نومیدی / وی بخت خلاصم کن زین محنتِ تنهایی
این بارم اگر دولت باز آید و بنوازد / دیگر نکنم هرگز خودبینی و خود رایی
تسلیم نمی گردم در عالم جمعیت / این تفرقه باری نیست الّا همه از از مایی
مسکین تر و عاجز تر از من نبود عاشق / من خود نکنم هرگز دعویِ توانایی
ماییم و دلی وین دل از عشق تو بی حاصل / وین بند چنین مشکل باشد که تو بگشایی
در چشم نمی آید جز دوست مرا چیزی / خود غیر نمیگنجد در منظر بینایی
مه کیست که بارویت در معرض حسن آید / شب گرد جهان پیما تنها روِ هر جایی
ای مردمک چشمم از روضه ی بینایی / بستانِ جمالت را هستند تماشایی
بی چاره نزاری شد فرتوت و سرآسیمه / در خانه ز بی یاری در شهر ز بی جایی